مثوی

منو

مرد خستگی ناپذیر

علی کیانی‌:
اوایل اردیبهشت سال ۱۳۶۰ بود ،من در همان مدرسه‌ا ی که حسین علی ساخته بود، در پایه‌ ی سوم راهنمایی درس م ی‌خواندم‌، صبح یکی از روزها ، ناظم اعلام کرد: سخنران داریم‌. سخنران صبحگاه حسین علی بود. با پای تیرخورده و عصا به دست که به سختی راه م ی‌رفت‌.
او برای همه‏ی ما، مردی نستوه و اسطوره‏ شده بود؛ کسی که با یک جهشِ فرهنگیِ بزرگ در روستا‌، همه چیز را متحوّل کرد. انقلابی در روستا ایجاد کردو به انقلاب اسلامی گره زد . اوایل انقلاب با جوان‌های دِه نگهبانی م ی‌داد. جزو محافظان انقلاب و اولین گروه حمایت‌کننده از شهید رحمان استکی بود.مواظب فعالیت‌ها ی ضد انقلاب نیز بود ؛ گروه‌هایی که اعلامیه پخش م ی‌کردند‌، میتینگ راه می انداختند‌، سخنرانی م ی‌کردند و هر وقت مأیوس بودند متوسل به زور م ی‌شدند‌.
هیچ وقت از یادم  نم ی‌رود که آن روز ، مردی خستگی‌ناپذیر ‌، با آن رنگ پریده و پای گچ‌گرفته‌، برایمان سخنرانی کرد. با خودم گفتم‌:آیا این مرد می‏داند خستگی یعنی چه‌؟ سخنرانی تأثیرگذاری داشت. سال‌های اول جنگ بود و خیلی‏ها باور نم ی‌کردند کشورمان درگیر جنگ باشد و این جنگ قرار است سال‌ها طول بکشد‌.
از جبهه‌ها گفت، از دشمنی که ناجوا نمردانه آمده و در خانه‌مان جا خوش کرده بود‌، از نوجوانان  هم سن و سال ما که اسلحه به دست گرفتند و شب و روز می‏جنگند. از خاطرات نظامی تلخ و شیرین گفت. با بعضی حرف‌ها خندیدیم و از بعضی‌، متأثر شدیم‌. حرف‌هایش آن‌قدر تأثیر داشت که تعدادی از دانش‌آموزان مدرسه، راهی دوره‌ ی آموزش نظامی و سال ها بعد روانه‌ ی جبهه‌ها ی نبرد شدند و تعدادی از آن‌ها شهد شهادت نوشیدند و همسفر عرش‌نشین حسین علی شدند.
***
نیمه دوم سال ۱۳۶۰برای آخرین بار، او رادیدم، مثل همیشه برای سرکشی وکمک به مدرسه آمده بود. مقداری وسیله برای مدرسه و از جمله، پرچم کشورمان راآورده بود تا روی میله  وسط حیاط، نصب کنند. وقتی زنگ پایانی خورد، گوشه‏ی سالن ایستاد و به بچه‌‌ها خیره شد ، انگار که همه، بچه‌ها یش بودند، اورکت بلندی پوشیده بود و بالبخند سلامشان م ی‌کرد، دست بر سرشان می‏کشید‌، جوابشان را می‏داد‌، بعضی را به اسم صدا م ی‌زد و احوال پدر و مادرشان را م ی‌پرسید. بچه‌ها که از مدرسه بیرون رفتند به همراه هم ، بیرون آمدیم‌. گفت‌: «آقای کیان ی» همه‌ ی بچه‌ها را با لفظ آقا صدا م ی‌زدو احترام م ی‌گذاشت‌، آن هم در زمانی که، حتی اسم بچه‏ها را درست تلفظ نم ی‌کردند. گفت‌: «دلم م ی‌خواهد یک ورزشگاه توی آبادی درست کنم‌. نظر شما چیست‌؟» سن من کم بود. شهر نرفته بودم که سالن ورزشی ببینم‌، نم ی‌دانستم چه گام بزرگی برای روستا می‏خواهد بردارد. گفتم‌: «آقای ترکی‌، اگر بتوانید این کار را بکنید، خیلی خوب است‌.»
زمین ورزشگاه را هم مشخص کرده بود. قدری تأمل کرد و گفت‌: «‌آره. اگر درست بشود، خیلی خوب است‌!‌» نزدیک خانه که رسیدیم دستش را جلو آورد و مؤدبانه خداحافظی کرد. هیچ وقت نشد او را ببینم و بتوانم قبل از او سلام کنم. در سلام دادن همیشه پیشدستی م ی‌کرد.

دسته :  سرداران شهید, شهید حسینعلی ترکی

دیدگاه ها

  • ارسال شده در ۰۷/۰۴/۱۳۹۴ ۱۴:۳۵

    علی

    سلام باد شهید ترکی همیشه زنده باد