مثوی

منو

قاصد وصال

محمد دیناروند
اذان ظهر روز دوشنبه، چهارم بهمن، در میان سنگرها پیچید‌.  بیست روز قبل از زمان پیشنهادی عملیات فتح المبین بود. نماز را به جماعت خواندیم. سنگر فرماندهی کمی بالاتر از سنگرهای تدارکات و مخابرات بود. آن روز همه مهمان سنگر مخابرات بودند خصوصاً فرمانده منطقه، مرتضی صفاری و حسینعلی ترکی و قاسم(حسین) گزل‌خو که به تازگی به منطقه‌ ی شوش آمده بود، شاید یکی دو هفته بیشتر از آمدن قاسم(حسین) به منطقه‌ ی شوش نمی‏گذشت.
با اصرار حسین علی به سنگر مخابرات رفتیم تا ناهار را در کنار هم بخوریم. بعد از صرف ناهار ، ساعت نزدیک سه و س ی دق یقه بعد از ظهر، کالک عملیات را آوردند و هماهنگی‌ها ی لازم، در سنگر فرماندهی انجام گرفت و قرار شد به اتفاق قاسم (حسین)گزل‌خو ـ از نیروهای اطلاعات و عملیات ـ کالک را به قرارگاه شوش ببرد‌. آن روز بود که متوجه شدم از قلعه‌ ی شوش برای دیده‌بانی استفاده م ی‌شود.
ساعت از چهار بعد از ظهر چهارم بهمن می‏گذشت. همه از سنگر بیرون آمده بودیم.  دور حسین علی حلقه زده و شوخی م ی‌کردیم‌. الفت خاصی با بچه‌ها داشت‌،وهمین امر باعث شده بود  شور و احساس خاص نسبت به هم داشته باشیم . دوربینی دستش بود که با همان دوربین یک عکس دسته‌جمعی گرفتیم.   حسین علی  و قاسم(حسین). وسایل شناسایی و کالک منطقه را برداشتند و سوار موتور  شدند، به طرف شوش حرکت کردند و ما به سنگرمان برگشتیم.
چند دقیقه، بیشتر نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی در دشت پیچید. به ندرت اتفاق م ی‌افتاد عراق، گلوله‌ ی خمپاره به تپه‌ ی روبه‌روی مخابرات بریزد‌. ولی آن روز، یعنی زمانی که مرکب حسین علی چند متری از سنگر مخابرات دور شد، مورد اصابت ترکش خمپاره‌ ی ۱۲۰ قرار گرفت. چند ثانیه سکوت وآنگاه صدای تکبیری میان دشت پیچید. حسن درویش صدا را تشخیص داد و از سنگر بیرون دوید و گفت: «بچه‌ها این صدای تکبیر ترکی بود‌. ترکی را زدند.» همه سراسیمه بیرون دویدیم‌. به موازات حرکت موتور خمپاره خورده و حسین علی زخمی روی زمین افتاده بود. بلافاصله همه یا حسین‌گویان و به سرزنان دویدیم. قاسم(حسین) گزل‌خو درجا شهید شده بود و جراحت و خونریزی حسین علی سنگین بود. با این حال لبخند به لب، به ما روحیه م ی‌داد که چیزی نیست‌.
ولوله‌ ی عجیبی بین بچه‌ها افتاد‌. همه واویلا  سردادند،  و بر سر م ی‌زدند‌. یکی از بچه‌ها ی بهداری به اسم فراهانی به شدت منقلب شده بود و به سر و صورت م ی‌زد.  حسین علی  با همان قاطعیت در کلام صدا  زد‌: «چی شده فراهانی؟ مگر خدا را از دست دادی؟ ترکی شهید شد که بشود خدا را که از دست ندادید!»
بدن غرقه در خونش  را روی برانکا رد گذاشتیم. بچه های بهداری مضطرب و گریان م ی‌دویدند تا اورا هرچه زودتر به بیمارستان برسانند.من تا کنار رودخانه کرخه  و قایق همراهش رفتم‌. وقتی او را سوار قایق کردند همان‌جا کنار رودخانه نشستم و به قایق خیره شدم‌. گریه که نه ضجه می زدم، باورم نم ی‌شد شیر جبهه شوش  را از دست بدهیم .

دسته :  سرداران شهید, شهید حسینعلی ترکی

دیدگاه ها

  • ارسال شده در ۲۷/۰۴/۱۳۹۴ ۱۴:۱۵

    پروین

    شهدا شرمنده ایم.